شهاب الدين احمد سمعانى
436
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
را در پيش كن ، با هر يك لشكرى تعبيه كن ، و آن جمال كه هست به حكم طينت مضاعف گردان به واسطهء زينت كه الجمال ثلثه طينة و ثلثاه زينة . يعقوب مىآيد در اشتياق يوسف هشتاد سال در آرزو ببوده ، پس بوى يافته ، پس قميصى به وى رسيده ، آنگه غريبوار از زاويه به صحرا آورده معشوق صد هزار دلال با وى بكرده . شعر يا كثير الدّلال مستطرف الشّكل * بديع الجمال فى الحسن فردا انا راض لعبد عبدك مولى * فاتّخذنى لعبد عبدك عبدا به هر حاجبى كه برسد گويد : اين يوسف من است ؟ گويند : اين چاكرى از چاكران اوست . تا آنگه كه هفتاد حاجب بگذرد و يعقوب مىگويد : امروز چه روز لشكر آراستن است و چه روز سپاه عرض دادن ؟ اى يعقوب سنّت ما آن رفته است كه يك لحظه جمال محبوب بر ديدهء محبّ مباح نكنيم ، تا در پيش ديدهاش به حكم تحكّم رقبا و وسايط خار قهر در نزنيم و روزگار او به گرد صحبت اغيار منغص نكنيم . عجب كارى است صد هزار احوال مختلف در عالم آوردند همه را يك هيئت و يك صفت نيافريدند ، اگر خواستى ، آفريدى ، ليكن نيافريد . وَ لَوْ شِئْنا لَآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها . اگر خواستمى اين كار يك قلم كرديمى ، اگر خواستمى عالم را يك خلعت پوشيدمى ، اگر خواستمى اين خلق را از مادر دولتى آفريديمى ؛ ليكن كارها مختلف بايد تا دلها پرشور و پرسوز بود تا قدر راه محبّت بشناسند ، و السّلام 30 . اختلاف نسخهها